X
تبلیغات
رایتل

لطیفه ای بسیار مشهور در مورد جرج برنارد شاو وجود دارد.او با قطار از لندن به جایی دیگر سفر می کرد و مامور بلیط ها وارد شد.او تمام جیب هایش را گشت،کیفش را گشت،چمدانش را گشت.و مامور بلیط ها گفت:"من شما را میشناسم.همه شما را میشناسند.شما جرج برنارد شاو هستید.شما در دنیا مشهور هستید.شما باید بلیط داشته باشید،باید فراموش کرده باشید که آن را کجا گذاشته اید.نگران نباشید،فراموشش کنید." 

جرج برنارد شاو به آن مرد گفت:"تو مشکل مرا درک نمیکنی.من فقط برای نشان دادن به تو دنبال بلیط نمیگردم.من می خواستم بدانم که به کجا میرفتم!آن بلیط لعنتی،اگر گم شده باشد،من هم گم شده ام.آیا فکر می کنی که من برای تو دنبال بلیط میگردم؟آیا می توانی بگویی که مقصد من کجا بوده؟" 

مامور بلیط ها گفت:"این خیلی زیاد است!من فقط سعی داشتم کمکی بکنم،ناراحت نشوید.شاید وقتی به ایستگاه برسید به یاد بیاورید.من چطور می توانم بگویم که مقصد شما کجا بوده؟" 

ولی همه در همین موقعیت هستند.چه خوب است که در این حوالی اثری از مامور جمع آوری بلیط های روحانی وجود ندارد که باز بینی کند،"شما کجا می روید؟" 

وگرنه همه ما بدون پاسخ،معطل می ماندیم.هیچ شکی نیست که جایی می رویم ، تمام زندگی را به جایی می رویم.ولی در واقع نمی دانیم کجا می رویم؟!ما به قبرستان خواهیم رسید،این یکی قطعی است!ولی اینجا جایی است که هیچکس نمیخواهد به آن برود،ولی در نهایت،همه به آنجا می رسند.اینجا پایانه ای است که تمامی قطارها به آنجا منتهی می شوند.اگر بلیطی نداری،منتظر آخر خط شو!و آنوقت آنان می گویند:"پیاده شو.اینک دیگر قطار جایی نمیرود." 

به کجا میروید..! 



تاریخ : جمعه 1 آذر 1392 | 23:00 | نویسنده : vahid | نظرات (10)
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

  • انجمن
  • mouse code

    کد ماوس