X
تبلیغات
رایتل

 سلام دوستان خوبم؛الان ساعت 10:50شبه که دارم براتون مینویسم.از دوستانی که واسم کامنت میذارن و منو راهنمایی میکنن خیلی متشکرم.تو این پست میخوام یکی از خاطره هام رو براتون بنویسم،امیدوارم خوشتون بیاد...

ساعت 8:45 صبح،کلاس فلسفه،بازم استاد دیر کرده... 

بالاخره اومد،از ریختش بدم میاد.همیشه یه کت و شلوار سبز مسخره میپوشه،کیف دستیش رو گذاشت رو میز و شروع به صحبت کرد. 

-"سلام،خانم ها و آقایون از تاخیر پیش اومده واقعا متاسفم،خودتون که میدونید ترافیک خیلی سنگینه.خب امروز می خوام درباره فلسفه غربی ها بخصوص آمریکایی ها باهاتون صحبت کنم مثبت اندیشی!اونا ابتدا میگفتن به هر چی که فکر کنی بدستش میاری.دوست داری خونه داشته باشی؟دلت ماشین می خواد؟فقط کافیه بهش فکر کنی تا بالاخره بدستش بیاری." 

همه کلاس زدن زیر خنده 

-"بله واقعا خنده داره،خب زیاد با منطق جور در نمیاد به همین دلیل این فکرو کنار گذاشتن و بیشتر فلسفی حرف میزنن،که به نظر من هم منطقی تره.اونا میگن هر جوری که فکر کنی مثبت یا منفی همون برات اتفاق میفته پس بهتره که همیشه مثبت بیندیشیم.تو دوره و زمونه ما.. 

یهو پریدم تو حرفش و گفتم:"احمقانه ست!" 

رنگش پرید،آخه هرموقع اینجوری میپرم تو حرفش کلاس رو کلی بهم میریزم.بچه ها شروع کردن به همهمه کردن که استاد بلند گفت:"ساکت لطفا!رو به من کرد و گفت:"چیش احمقانه ست؟این خوبه که از دید مثبت به مسائل نگاه کنیم،زندگی راحت تر میشه." 

گفتم:"بله شاید،ولی تکلیف افکار منفیمون چی میشه؟اونا کجا میرن؟" 

چند لحظه کلاس کاملا ساکت شد،استاد رنگ به رخسارش نبود ،هیچ حرفی نمیزد. 

گفتم:"پس چرا ساکتیت؟چرا جوابمو نمیدین؟" 

گفت:"برو بیرون." 

گفتم:"تا جوابمو نگیرم جایی نمیرم،میتونید جوابمو ندین که با این کارتون یعنی هیچ چیز از وجود انسان نمیدونین ،ولی در این صورت شما باید از کلاس برید بیرون." 

سرشو انداخت پایین و رفت بیرون.میدونستم کجا میره،چند دقیقه بعد با مدیر دانشگاه وارد شد.تا آقای مدیر رو دیدم بلند شدم و رفتم بیرون. 

بهم گفت:"آخه من از دست تو چیکار کنم؟چرا با استادا اینجوری رفتار میکنی؟چرا همیشه باید نظم کلاسارو بهم بریزی؟تو کی میخوای آدم بشی؟" 

گفتم:"من که کاری نکردم آقای مدیر،فقط یه سوال پرسیدم .این استادای شما هستند که نمیتونن جواب منو بدن اونوقت شما منو سرزنش می کنید؟بهتره به فکر آدم کردن استادای خودتون باشید نه من!" 

بیچاره آقای مدیر یه سر تکون داد و رفت،باز من موندمو کتابخونه دانشگاه...  

اینم از کلاس فلسفه اینم از استادان با سواد مملکت.میگه به چیزای مثبت فکر کن تا مثبت بشه!آخه مگه میشه؟کیو میخوای گول بزنی؟ 

بله میشه همیشه نیمه پر لیوانو نگاه کرد ولی نیمه خالیش چی میشه؟میشه همیشه مثبت فکر کرد ولی افکار منفیمون چی میشه؟مثلا اگه عصبانی شدیم سرکوبش میکنیم ومیخندیم،ولی در واقع فقط داریم نقش بازی میکنیم داریم خودمونو گول میزنیم.انسان تو زندگیش با هزاران احساس منفی روبرو میشه،میتونه به همشون پشت کنه ولی آیا اونا هم بهش پشت می کنن؟تمام اینا توی ناخودآگاه ذهنمون انبار میشن و بالاخری ی روز سر باز میزنن و اونوقته که دیگه کاری از دستمون بر نمیاد. 

انتخاب نکنید که چی مثبته یا چی منفی،بذارید اونا شما رو انتخاب کنن.اینجوری هر لحظه از زندگیتون تازه و نو میشه،هر چیزی زیبایی خودش رو داره بذارید رفتار از وجودتون سرچشمه بگیره نه از فکرتون...



تاریخ : سه‌شنبه 12 آذر 1392 | 23:06 | نویسنده : vahid | نظرات (9)
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

  • انجمن
  • mouse code

    کد ماوس